باران می بارد…

قطره ها بر پنجره ی اتاق خودکشی می کنند؛

و شعله سرد شومینه ی اتاق، آبی می سوزد.

و من، تنها، روی این صندلی یکنفره، روبروی آن صندلی خالی که جای تو بود؛

زل میزنم به فنجان قهوه ای، که تلخ می کرد مذاقمان را،

و شیرین می کرد زندگیمان را…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *