به خودت رحم نمی کنی

به منم که رحم نمی کنی

تنها چیزی که برایت عزیز است

این یادهای مانده است

من نمی دانم چرا خاطراتمان را بیشتر از من دوست داری

۳ دیدگاه


  1. سلام دوست من
    وبلاگ جالبی دارید. برای شما آرزوی موفقیت دارم.

    پاسخ دادن
  2. شاگرد معلمم

    چون خاطرات با تو بودن برایم مقدس است
    چون بوی تورا میدهد بوی پاکی صداقت لبخند…
    اما…
    از تو میترسم…
    تویی که دیگر بوی خاطراتت را نمیدهی بوی خودت را هم…!
    تو دیگر بوی دیگریی گرفته ای…
    دیگریی که قرار بود هیچوقت بین تو و تو فاصله نیفکند…
    پس به من حق بده که از تو خاطراتت را دوست تر بدارم …

    (خوبه آقای معلم؟ ببخشید با تو کفش شما کردم) 😉

    پاسخ دادن
  3. نی لبک

    این طور که می شود با خاطرات سر و کله زدن سخت ترین شکنجه ی دنیاست…
    کتمان حقیقت بی تویی و پناه گرفتن زیر سایه ی تلخ خاطرات شیرین با تویی…
    از یه جایی به بعد دلم می خواهد خاطرات را هم به یاد نیاورم…

    پاسخ دادن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *