داشتم به این فکر می کردم که آدم وبلاگ میزند تا حرف دلش را بزند. تا خودش را بریزد توی کلمات، وسط سطرها بدود و از آخرشان آویزان شود. خوابهای دیشبش را نمک بزند، با کمی ادویه، و بعد که پخت به خورد مخاطبانش بدهد. ولی من بعد از آن چندتا وبلاگی که هوایشان کردم، مثل بادکنک هایی که روز قدس وسط میدان امام می بندند و بعد از تظاهرات رهایشان می کنند، دیگر سراغ اینجور نوشته ها نرفته ام. همه ش نشسته ام گوشه ی خانه، یک کاردستی درست کرده ام، بعد در این جعبه های کادویی شیک و پیک پیچیده امش و با یک روبان و بعضی وقت ها هم گلی، گیره ای چیزی آورده ام اینجا گذاشته ام تا شاید چند نفر بخوانند خوششان بیاید. آن وقت در همین حال، هر روز ساعت ها بر سر مسائلی حرف میزنم، وسط هیاهوهایی پرسه میزنم که حتی یک خطشان را هم اینجا لو نداده ام.

دوست ندارم کسی باشم که نوشته هایش فقط رقص قلم باشد روی دفتر. دوست دارم نوشته هایم عصاره ی سوخت و سازهای ذهنم باشند، دقیقا آنجه روزها بر زبانم رانده می شود. اتفاقا اینجوری خیلی سخت تر است. اینکه ۹۰ درصد مغرم را مثلا جشنواره پر کرده، بعد آخر شب کلی فشار بگذارم رویش که چیزی بنویسد کاملا بیربط.

یا مثلا چند روز پشت سر هم یادداشت بنویسم درباره ی تعریف سبک زندگی در سینما، یا رعایت حق کپی رایت، اخلاق یا قانون، یا مثلا تر طرح بدهم برای این طرف و آن طرف، بعد هیچ کدامشان را در وبلاگم نگذارم. عوضش یک مینیمال بنویسم از دعا کمیل، بدون اینکه حتی خودم خوانده باشمش. خب این بد نیست؟ نمی دانم بخدا. یک جوری شده ام که ساحت های مختلف سکوت را طی می کنم و آخرش پرحرفی از خودم باقی می گذارم. دقیقا زمانی که هیچ کدام از حرف هایم را نزده ام و همه اش شده است آفتابه لگن، بدون هیچ  شام و ناهاری!

توهم مفید بودن را هر کس یک جور تبدیل به باور می کند. من با افتادن در صف کارهای اجرایی و سکوت در همه ی ستادها، و با پرحرفی های ذهنم و افسوس های بعدش. ما باید بلد باشیم خودمان را بیرون بریزیم، وگرنه میگندیم.

مدتی که رسانه درس میدادم خیلی خوب بود. خودم را راحت تخلیه می کردم. هر چه را بلد بودم میبردم در قالب بیان، و میریختم بیرون. البته فقط چند درصد از مقدمات را توانستم ابراز کنم، ولی این فرآیند خیلی برایم لذتبخش بود. چیزی مثل حس میوه شدن گل های انار.

نوشتن یک جور شکفتن است. نوعی میوه دادن. درختی که شکوفه هایش پژمرده شوند، لاجرم هیزم خواهد شد

روزهایی بود در چرتستان اجتماعی می نوشتم. بعد شد چرتدونی و عاشقانه، بعدتر مومن بودن به ریش نیست و اجتماعی، این دو سه سال اخیر بضی وقت نوشته ها و حالا هم که اینجا و ملغمه از حرف ها و دغدغه ها که خودمم نمی فهمم پیوستگی دارند یا نه.{البته میفهمم:)}

حرفهایم در این پست ادامه دارد. تا اینجایش که حاصل تند تند تایپ کردنهای هر چه به ذهنم می رسید، از ۱ تا ۱:۳۹ دقیقه ی بامداد امروز بود.

بعدا باز هم سر بزنید.

فعلا و البته کلا التماس دعا

۱ دیدگاه


  1. سلام
    مشکلی که منم این روزا دارم. از چیزی تو وبلاگم بنویسم که بی ربطه به روزانه فکر کرده هام.
    که البته با ننوشتن حلش کردم!!

    پاسخ دادن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *