هرشب چشم میدوزم به تو

و رویِ از حجاب بیرون مانده ات

دلم میسوزد برایت

وقتی خیل چشمک زدنهای ستارگان عریان را می بینم

که شبها

همه

رو به تو

موذیانه چشمک میزنند

و دلم بحال خودم میسوزد

که من 

اینجا

این پایین

بدون ماهم مانده ام

و تو

آن بالا

میان این همه ستاره ی هیز

تنهایی!

کامل که شدی

تو را قاب می گیرم

می آورمت پایین

می گذارمت کنار خودم,روی تختخواب

و تا صبح باهم گریه می کنیم

رختخواب

خیس می شود از اشک مهتاب و

اشک من…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *