عاشقانه

شاعری گفت عزیز، گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم. و منم با تو همین گویم و بعدش چه بگویم که تو خود عین غمی این دل محزون مرا…

ادامه مطلب غم

میان خنده هایتکمی هم اخم کندوست دارم رقص بالا و پایین ابروهایت را ببینم

ادامه مطلب رقص

غبطه می خورم به گوشی موبایلت که هر روز با دستانت بغلش می کنی زل میزنی به چشمانش و با سر انشگت لطیفت لمس می کنی جای جای صورتش را…

ادامه مطلب گوشی

غبطه می خورم به کفش هایت که هر وقت بیرون می روی، با آن هایی مخصوصا توی باران!

ادامه مطلب کفش

حال و روزمان شده است دنیای چراغ های سر چهارراه! من که سبز می شوم رنگ و رویت قرمز می شود! تو که چراغ سبز نشان می دهی چراغ مرا قرمز می کنند…

ادامه مطلب چراغ