عاشقانه

همچو چشمت میان پلکهایتآن زبانت میان لبهایتکرده آشفته ام چو بیدی کهباد و باران گذشته از یادش…

ادامه مطلب تمثال

باران می بارد… قطره ها بر پنجره ی اتاق خودکشی می کنند؛ و شعله سرد شومینه ی اتاق، آبی می سوزد. و من، تنها، روی این صندلی یکنفره، روبروی آن صندلی خالی که جای تو بود؛ زل میزنم به فنجان قهوه ای، که تلخ می کرد مذاقمان را، و شیرین می کرد زندگیمان را…

ادامه مطلب شومینه

ضمیرها برای نشان دادن به کار می روند و تو نیازی به ضمیر نداری تویی که درون منی,با منی,خود منی… اشاره نمیخواهی! تویی که ضمیر نیست تویی که من است منی که توست… اینجا همه چیز یکجا جمع شده است!

ادامه مطلب من و تو

تو رسواترین گناه منی… تقوای ظاهر و عشق نهانم را بهم زدی دوستت دارم گفتن هایت مثل آب نمک می مانند هر چه بیشتر می نوشم تشنه تر می شوم مثل اشک که شور است هر چه بیشتر می آید عطش می افزاید عطش به گریه…

ادامه مطلب رسوایی

سر در نمی آورم با درس هایی که من خوانده ام مطابقت ندارد، جور در نمی آید! قسمتی اینجا کنار من، حتی درون من، و قسمتی دور از من… خیلی دور… قلبت اینجا کنار من می تپد، ولی چشم و دستانت اینجا نیستند صدایت در گوش من است، ولی خودت… این چه وجودیست که هر …

ادامه مطلب تکه تکه

من و… شب و… شمع و… ساعت و… و دستکش هایت… اینجا کنار یادت ایستاده ایم و در حسرت دست هایت نازش را می کشیم که مُقُر بیاید کجا رفته ای…

ادامه مطلب من و… یادت

باز هم جر و بحث است، صدایشان خواب را از چشمانمن ربوده، دل و جغرافیا و منطق و فرهنگ و چند نفر دیگر هم در این بحث به چشم می خورند، و تویی که میانشان دست به دست می شوی… و آخر نمی دانم به چه نتیجه ای خواهند رسید آیا تو را به من …

ادامه مطلب جر و بحث

نسبتت با انگور چیست؟ که گاهی یاقوت می شوی، گاهی شیرین؛ گاهی مثل مویز قوت می دهی و گاهی مثل سرکه رمق می کشی؛ روزی مست می کنی و روز دیگر مثل سرکه دلم را میزنی… شنیدم که غوره شدی…انگور!

ادامه مطلب تو و انگور