You are browsing the site archives for .

دوستت دارم گفتن هایتمثل آب نمک می مانندهر چه بیشتر می نوشمتشنه تر می شوممثل اشک که شور استهر چه بیشتر می آیدعطش عشق می آفریند…

ادامه مطلب عطش

همچو چشمت میان پلکهایتآن زبانت میان لبهایتکرده آشفته ام چو بیدی کهباد و باران گذشته از یادش…

ادامه مطلب تمثال

باران می بارد… قطره ها بر پنجره ی اتاق خودکشی می کنند؛ و شعله سرد شومینه ی اتاق، آبی می سوزد. و من، تنها، روی این صندلی یکنفره، روبروی آن صندلی خالی که جای تو بود؛ زل میزنم به فنجان قهوه ای، که تلخ می کرد مذاقمان را، و شیرین می کرد زندگیمان را…

ادامه مطلب شومینه

ضمیرها برای نشان دادن به کار می روند و تو نیازی به ضمیر نداری تویی که درون منی,با منی,خود منی… اشاره نمیخواهی! تویی که ضمیر نیست تویی که من است منی که توست… اینجا همه چیز یکجا جمع شده است!

ادامه مطلب من و تو

تو رسواترین گناه منی… تقوای ظاهر و عشق نهانم را بهم زدی دوستت دارم گفتن هایت مثل آب نمک می مانند هر چه بیشتر می نوشم تشنه تر می شوم مثل اشک که شور است هر چه بیشتر می آید عطش می افزاید عطش به گریه…

ادامه مطلب رسوایی